یکی نیست بگه آدمی که گلوش درد میکنه ، در شرف مریض شدنه ، خیر سرشم دوکتور آینده اس ، پا میشه میره پارک ملت ؟ 

میره سینما چیپس و ماست میخوره ؟ 

بعد عین بچه ها میره دو ساعت تو پارک ورجه وورجه و تاب بازی و شیطونی ؟ 

میره سراغ حیوونهای پارک و سر به سرشون میذاره ؟ 

۸۲ تا عکس میگیره ؟ 

تهشم بستنی متری میگیره با اون گلوش میشینه میخوره و بستنی هم آب میشه رو دست و بالش و حسابی کثیف کاری میکنه عین بچه های ۶ ساله  ؟؟؟؟ 

ته تهشم از پارک ملت پیاده برمیگرده خووونه و تمام آدم ها رو با دقت نگاه و بررسی میکنه؟؟؟؟؟؟ 

:))

دیروز رفتم سوفی و دیوانه رو دیدم :)

وقتی فیلم شروع شد با دیالوگ ها حس کردم دارم کتاب هایی که خوندم رو مرور میکنم... ! 

تقریبا میتونم بگم نویسنده ی فیلم نامه از چند تا کتاب تقلید کرده بود برای نوشتن دیالوگ ها...

اما حس خوبی داشت...

گوگولی بود...


تو پارک که بودیم ، یهو دیدیم ۴ تا خانم اومدن ، دو تاشون شروع کردن به مرغابی ها غذا دادن ، دوتاشونم به گربه ها و کلاغ ها :) همه اشون جمع شده بودن غذا میگرفتن ازشون میخوردن... 

بعد یاد انگلیس افتادم که حیوونهاش اصلا ازت نمیترسیدن ، به سنجابهای پارک چوب شور تعارف میکردم ، میومدن میگرفتن میخوردن ، کبوترها میومدن مینشستن رو سر و کولت وقتی میخواستی غذا بدی بهشون...

حیوونهای پارک ملتم نمیترسیدن از آدمها و اعتمادشون جلب شده بود...

کاش فرهنگش جا بیفته که یه روزی ببینم هیچ حیوونی نمیترسه تو ایران از آدمها ...

اینجا از ۵ متری نزدیکشون میشی در میرن از بس که اذیتشون میکنن مردم :( 

الان هم با تنی تب آلود و صدایی که دیگه در نمیاد زیر دو تا پتو دارم براتون پست میذارم...

نخندین ها :)

اما این سرماخوردگیم رو خیلی دوسش دارم :))