یک ماه و نیم پشتم باد خورده ...
بچه که بودم وقتی کلاس زبان میرفتم شدیدا معتقد بودم که پشتم نباید باد بخوره و پشت سر هم میرفتم ...
یک ترم مجبور شدم نرم ، چون آبله مرغون گرفتم و برای ارتودنسیم داشتم اقدام میکردم و دندون باید میکشیدم و این داستانها و نرفتم یک ترم رو...
ترم بعدش که رفتم احساس کردم سالهاست نرفتم کلاس و پشتم باد خورده حسابی و هنوز حسّ گنگش باهامه...
الان هم همون حسّ گنگ رو دارم بعد از یک ماه و نیم...
آدم موجود تنبلیه ...
ولم کنن دلم میخواد همینجوری غر بزنم از بیکاری و بچسبم به جای نرم و گرمم :)))
علتشم اینه از تجربه های پیش روم به خاطر بی تجربگیم و کار نابلدیم کمی واهمه دارم...
میترسم نتونم مریضی رو هندل کنم ، رو به راه کنم ، بلد نباشم چیکار کنم ! 
میدونم همه از همین نقطه شروع کردن...
اما ترس داره...
وقتی مسئولیت کاری رو بر عهده میگیری و رسما مسئولی ، ترس داره یه کم...
کنار همه ی اینها درس خوندن برای تخصص، کارهای پایان نامه ام ... 
احساس میکنم دارم از یه باغ بزرگ که تا الآن توش خوش خوشان قدم میزدم وارد یه غار تنگ و تاریک میشم که مجال تنفس هم ندارم...