پست درد و دل طولانیست :) انتظاری ندارم بخونین ❤

جمعه خیلی ناراحت و عصبانی بودم...

واقعا وقتی رسیدم خونه پر از بغض بودم... !

یه علتش اینه من اصلا تحمل ندارم که ذره ای حس کنم محدود شدم ! اصلا ! حسش برام منزجر کننده اس ! 

من واقعا قصد داشتم برم،یه سری مقدماتش رو آماده کرده بودم، اما با این اوضاعی که پیش اومد ، کمی تغییر نظر دادم ! اون هم به خاطر عدم توانایی مالی خودم !

از قصدم هم برای هیچ کس به طور کامل و واضح صحبت نکردم هیچ وقت ... در حدی گفتم که اگر بخوام برم ، فلان جا و فلان جا باید برم و ...

اونشب که دوره ام کردن و ریختن سرم ، قشنگ حس میکردم دارن با سیم خاردار دورم حصار میکشن و واقعا نفس کشیدن برام سخت شده بود... 

یکی از دوستهای پسرخاله امم که یه خرپولِ میلیاردر بیشعور ۳۰ ساله اس هم ، کنه امون بود از ظهر تا ختمی که بهش ربط نداشت و حس کردم مقدمه چیدن برای این...

ماشین پسرخاله ام بنزه، با ماشین اون میرفتیم ، مدام برمیگشت بهم میگفت این ماشین در شان خانم دکتر نیست ها (مثلا میخواست بگه من بهترش رو برات میخرم)...

هعی از دهنم درومد بگم داری توهین میکنی مگه ماشین بابای من چیه که توی احمق داری اینو میگی ! حالا بابامم ماشین نداره :)) ماشین مامانمه که بنز و بی ام و و پورش و ... نیست قطعا :)) ولی گفتم ولش کن اسکله و تا میخورد سگ محلش کردم :))

سر راهمون وایسادیم بچه هام باهامون بودن بستنی بخوریم ، مثل سگ دم تکون میداد ، هعی میدوید میرفت میومد دم ماشین میپرسید که چی میخورین ؟ هعی منم خطاب به پسرخاله ام که دم بستنی فروشی بود داد میزدم میگفتم امیییر ! من ۱ اسکوپ بستنی نوتلا میخوام فقط !!! :)))))

 تهش یه شیک نوتلا غول دادن دستمون :))) یعنی انتخاب تو مهم نیست :/ 

منم نشسته بودم تو ماشین میدیدم ، طرف از یارو یه لیوان تست آب زرشک گرفت خورد ، بعد سطل آشغال جلوش بود ؛ لیوان رو پرت کرد تو جوب ! 

دوباره یه بطری آب زرشک گرفت با یه لیوان ، ریخت تو لیوان خورد دوباره لیوان رو پرت کرد تو جوب ...

دم خونه ی صاحب عزا هم که رسیدیم ، من ظرف بستنی و شیک خودم و بچه ها رو گرفتم پیاده شدم دنبال سطل میگشتم بندازم دور ، اومد عین چی از دستم گرفت پرت کرد وسط کوچه گفت ولش کن ! ://// 

یعنی قشنگ واااا رفته بودم که خدایا این از کجااااااااا در رفتهه :/ 

حالا امروز خاله ام زنگ زده ، برای این پسره به مامانم تعریف که آره پولداره ، خانواده اش الن بلن و یه مهمونی بگیریم خانواده طرف میخوان بیان و ...

مامانم بهم گفت چیکار کنم، چی بگم ؟ 

گفتم بگو مریم کلهم از این آدم ها خوشش نمیاد ! اگر خوبن برا خودشون جور کنن ...

برا من نمیخوام از این اسکل های بیشعور جور کنن...

پشت بندش شوهر خاله ام زنگ زد به بابام و ازشون تعریف کرد و معرفیشون کرد و گفت که این یه زن خوب میخواد ، ما گفتیم بیاد مریم رو ببینه ، خوشش اومده و ... 

بابامم نه گذاشت و نه برداشت گفت حرف حرف مریمه و اونم که میگه نه ... 

یه نفس عمیق کشیدم و اون حس بدم از بین رفت ! 

تمام ترسم از بابام بود...

چون بابای من با تمام روشنیش ؛ یه مردیه که هنوز خیلی از افکارش قدیمیه و یک سری فکر هایی داره که من دوست ندارم و اختلاف داریم ... 

ولی امروز برگشت گفت من هیچ وققت تو رو محدود نکردم ! هرگز هم محدودت نمیکنم حتی اگر مثل جریان مهاجرتت باهات مخالف باشم ! تمام اختیار دست خودته ! 

و خب اون بغض و احساس فشارم کم شد خیلی... 

بانو بهم همون شب چند تا حرف زد که آرومم کرد :

"وضع تو هم همینه،تو خودت داری انتخاب میکنی برعکس تمام خونوادت،اونا هیچوقت خودشون انتخاب نکردن،با تو متفاوتن و متفاوت فکر میکنن...

تو بهای انتخابت رو میدی،ولی ب جاش اونجوری ک دوست داری زندگی میکنی...

زندگی دلخواهت رو فدای شبیه بقیه شدن نکن،تو همینجوری خاصی...

نمیفهمن چی میگی،چی میخوای،فکر میکنن داری تو رویا زندگی میکنی،فکر میکنن اصل زندگی رو نفهمیدی...

ولی تو دقیقا اصلشو فهمیدی..."

+این همه درد و دل کردم که حرف بانو رو بزنم بهتون بگم شما بهای انتخاب هاتون رو خودتون میدین ، مثل من که بهای تفاوتم با خانواده ام رو دارم میدم ... ولی به جاش اونجوری زندگی میکنین که دوست دارین...