الان از کجا میام ؟ 

از مجلس ختمِ خواستگار سابق مادر خانمی :))

صبح رفتیم خونه ی یکی از خاله ها که عصر بریم برای ختم خواستگار سابق ، کلی خندیدیم و خوش گذشت ولی تهش قبل از رفتن یهو من رو نشوندن و بزرگتر ها همه ریختن سرم ، برای ازدواج و عدم مهاجرت و اینکه باید بمونی همین جا چون پدر و مادرت زحمتت رو کشیدن و تو باید جبران کنی و نباید بری و باید ازدواج کنی و نوه بیاری براشون و ...

تا دهنم رو باز میکردم یه چیزی بگم دهنم رو میبستن...

نگم که چقدر حرص خوردم از دستشون؟ 

نمیگم :)))

خدایی فلسفه ی بچه آوردن اینه ؟ 

اه ... 

اه ... 

از این حس عذاب وجدانی که مدام بهم میدن که چون زحمتت رو کشیدن پس برگرد سر جات و قید خیلی از کارهات رو بزن متنفرم !!!! 

ولش کنین اصلا...

حدود ۳۳ سال پیش، درست روز بله برون مامانم با بابام ، صبحش این خواستگار مامانم که میشه برادر شوهر خاله ام ، صبح میره بیمارستان ، جلوی مامانم یک کیف سامسونیت پر از پول باز میکنه و التماس مامانم میکنه که به هم بزنه و با اون ازدواج کنه :))

بعد از اون هم میذاره میره کانادا...

و پریشب در کانادا به رحمت خدا رفت...

و خب امروز رفتیم ختمش و یه غم خاصی تو چهره ی مامانم حس میکردم...

زندگی چقدر غریبه ها...‌

نه ؟