بعد از مدت ها حرف میزدیم ...

گفت خب حالا فراموشش کردی ؟؟؟ 

خندیدم گفتم برای چی باید فراموش کنم ؟؟؟؟نه ! معلومه که نه ! 

گفت پس چرا خوبی ؟؟؟؟ تو اصلا چرا همیشه خوبی ؟؟؟؟ 

گفتم تو که بدی هام رو ندیدی ، دقیقا از جایی شروع شد حال بدم که خواستم از صفحه ی روزگارم محوش کنم و فراموش کنم... اما الان مگه باید بد باشم ؟ :) مگه میشه فراموش کرد اصلا ؟ باورت میشه جز حس خوب و شیرین ازش چیزی جلو ذهنم نیست ؟

یه کم سکوت کرد گفت خب پس چرا با هم نیستین اگر دوستش داری و حسش شیرینه و فراموشش نکردی ؟؟؟! 

دوباره خندیدم گفتم اینجوری که تو استدلال میکنی ، باید کلی آدم رو از قدیم و جدید بردارم بیارم تو زندگیم چون فراموششون نکردم یا صرفا چون حسشون برام شیرینه و دوستشون دارم ! قرار نیست چون فراموشش نکردم یا چون حسش برام شیرینه تو زندگیم باشه که...

یه خاطره اس :) مثل بقیه خاطره ها :)

یه آدمه مثل بقیه آدم ها ...

تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که فکر بهش برام دیگه آزار دهنده نیست ، دیگه ازش برام ترس و ناکامی و نا امیدی و حسّ بد نمونده...

قشنگ شده یه عکس تو قاب ذهنم از یه خاطره ی خوب...

همین ! 

یه کم سکوت کرد و گفت عجیبه ! 

خندیدم گفتم باید بگذری از خیلی چیزها... من گذشتم... اگر بگم اول به خاطر خودش بعد هم به خاطر خودم و اطرافم و زندگیم ، دروغ نگفتم... آره اصلا اول به خاطر خودش بود که گذشتم ... :)

سکوتش طولانی شد و گفتم اگر قانع نشدی ، دیگه قانع نمیشی :)) حالا بگو ببینم از خودت چه خبر ؟ 

+سعی برای فراموش کردن تلخی ها و شکست ها ؛ عامل اصلی حالِ بدمونه... :) این رو بعد از بار ها و بارها حال خراب فهمیدم...

سعی نکنید که فراموش کنید :) 

درست مثل کسی که میمیره بعد از ولرم شدن دلتون خاطرات خوبش رو گلچین کنین و یادگاری نگه دارین...

اوایل هر ساعت و هر روز یادش میفتین ...

کم کم میبینین که یهو دو روزه ، سه روزه یادش نیفتادین و خنک تر و خنک تر میشین نمه نمه ... :) 

تامام...