یادمه دو ماه پیش ، حالم خیلی بد بود...

ناراحت...

پر از بغض...

پر از فشار کار و درس و ...

سر ظهر ساکم رو بستم و از خونه زدم بیرون و تو اون هوای گرم و آفتاب سوزانش رفتم استخر...

شیرجه زدم...

زیرآبی رفتم...

شنا کردم...

روی آب خودم رو رها کردم...

و به کلی چیزهای عجیب و غریب فکر کردم...

به یه چیزی فکر کردم که تقریبا ناممکن بود شدنش، برای عملی شدنش باید از حداقل ۶ ماه قبل به فکرش میفتادم ، اما در کمال ناباوری امروز فکر میکردم که عملی شده ... 

بدون کار خاصی...

شانسی شانسی...

ولی همون فکرِ بهش اون موقع بهم قدرت داد ادامه بدم زندگیم رو...

خواستم بگم ماها همه آدمیم...

گاهی خسته ، نا امید ، افسرده ...

تو این موقعیت ، خستگیتون ، نا امیدیتون ، افسردگیتون رو بغل کنین... نوازشش کنین... دوستش داشته باشین ، خستگی و افسردگی و نا امیدیتون درست مثل یک نوزاد گرسنه اس که داره تو بغلتون گریه میکنه ...

بهش محبت کنین...

بهش توجه کنین...

با فکر مثبت و آرزوهای حتی محال تغذیه اش کنین ...

ساکت میشه...