صبح با نسیم خنک و بوی بارون و صدای پرنده ها چشمام رو باز کردم...

پتوم رو پیچیدم دورم و تا میتونستم ریه هام رو پر کردم از این هوای ناب...

به این فکر کردم که چقدر برنامه دارم برای آینده ام... 

چشمام رو بستم و یک لحظه اون جایی رو که میخوام تصور کردم...

نه اینکه ناراضی باشم از اینجا...

نه اصلا...

عاشق همینیم که هست...

اما همین شکلی دوست ندارم همه چیز ثابت بمونه... 

قطعا هم‌ نمیمونه... 

مادرخانومی هم بیدار شده بود و فهمید بیدارم و گفت نهار چی دلت میخواد؟  و من رو از رویام کشید بیرون...

گفتم قیمه مشتی ! مشتی هاااا :)) 

و الان بوی قیمه ی مشتی خونه رو پر کرده و من هم مامور ناخنک زدن به سیب زمینی هام و خب گویا یه کم ناخنکم هام گنده بود نصف سیب زمینی ها رفت و تنبیه شدم سیب زمینی سرخ کنم...

الان هم با کله ی حوله بسته و یه دامن گل گل قرمزی ایستادم دم گاز و مینویسم و ته ذهنمم تصویر رویاهام رد میشن...

شما هم مثل من هرروز و هرروز رویا میبافین ؟ :)