گاهی میترسم از خودم و افکارم...

یه تصورات و برنامه هایی جدای برنامه ها و اهداف اصلیم همیشه پس ذهنم میره و میاد که گاهی میترسونتم...

برنامه ها و هدف هایی که دور از ذهن و دیوانگی به نظر میرسه، اگر برای کسی بگم کلی میخنده، بس که از خودم گنده ترن :) ...

اوایل کتاب دزیره ، یه جاییش ناپلئون به دزیره میگه من یه روزی تاریخ جهان رو تغییر میدم...اون موقع که این حرف رو میزنه ، یه ناپلئون گدازاده ی بدبخت با یه شلوار پاره بوده که به خاطر پول جهیزیه یه دختر میره طرفش ! 

ولی تهش...

اون میشه ناپلئون بناپارتِ تاریخ... 

حالا کجارو دیدین... شاید یه روز هم من شدم کرگدنِ تاریخ :)))