من نمیدونم عشق به چی میگن...

واقعا نمیدونم...

حسی که من داشتم عشق بود ، وابستگی بود ، هرچی که بود اشتباهی بود...

چند سال پیش ، شب بود ، داشتیم از باشگاه برمیگشتیم ،بانو برگشت بهم گفت تو عاشق تصوراتت شدی ...

اون موقع نمیفهمیدم چی میگه...

اما الآن خوب میفهمم...

من عاشق شدم...

اما نه عاشق خودش...

عاشق تصوراتش...

تصور کنار من بودنش اون جوری که دلم میخواست...

تصوراتِ کنار من راه رفتنش، کنار من خوابیدنش، کنار من فیلم دیدنش، کنار من کتاب خوندنش، کنار من تفریح کردنش ، حرف زدنش، نشستنش ، پاشدنش و .... 

اون هم همین طور...

اون عاشق من نبود...

عاشقِ تصورِ من بود...

ما آدمها همینیم... عاشق تصوراتمون میشیم و گاهی کار دستمون میدن... 


چند وقت پیش دو کتاب خوندم از "آلن دو باتن" 

۱:چرا با آدم اشتباهی ازدواج میکنید ؟

۲:چگونه عشق خود را پیدا کنیم ؟ 


بعد از خوندن کتاب دوم فهمیدم که چرا من آدمهای اشتباهی رو جذب خودم میکنم و با خوندن اون اولی فهمیدم که واقعا چه جاهایی اشتباه کردم و چه جاهایی هنوز اشتباه فکر میکنم...

خوندن جفتش نهایت ۱ ساعت وقت ببره ازتون...

اما به شدت کمک کننده اس ...

کتاب اولی حتی برای متاهل ها هم به درد میخوره...